در اجتماع بزرگ ۹۵ هزار نفری جانفدا در خراسان جنوبی، میان پرچم‌هایی که در دست مردم به اهتزاز درآمده بود و صدای جمعیتی که از شهر و روستا آمده بودند، صفی از مادران و کودکان، چشم‌ها را به خود خیره می‌کرد؛ مادرانی که دست‌های کوچک فرزندانشان را در دست داشتند، بی‌آنکه بدانند همین تصویر ساده، چقدر می‌تواند دل را بلرزاند. 

به گزارش ۷۲۴پرس، در اجتماع بزرگ ۹۵ هزار نفری جانفدا در خراسان جنوبی، در میان جمعیتی که از شهرها و روستاهای مختلف آمده بودند، تصویری بیش از همه در ذهنم ماند؛ مادرانی که دست کودکانشان را گرفته بودند و دوشادوش یکدیگر در این اجتماع حضور داشتند. صف مادران و کودکان، میان هیاهوی جمعیت، روایتی از عشق، امید و آرزوی فردایی امن‌تر برای نسل آینده بود؛ تصویری که ناخودآگاه ذهنم را به کودکانی برد که در میناب، فرصت دیدن فردا را از دست دادند.

در میان جمعیت، چشمم به مادرانی افتاد که کودکانشان را با خود آورده بودند؛ مادرانی که دست‌های کوچک فرزندانشان را محکم گرفته بودند و کودکانی که در ازدحام جمعیت، به دست‌های امن مادر پناه می‌بردند. ناگهان صف مادران و کودکان، معنای دیگری پیدا کرد؛ انگار در میان آن همه جمعیت، زندگی داشت آرام و بی‌صدا از ما چیزی می‌خواست.

به دست‌های کوچکشان نگاه می‌کردم؛ دست‌هایی که هنوز برای نوشتن مشق، کشیدن نقاشی و ساختن رؤیاهای کودکانه‌اند. کودکانی که باید بزرگ‌ترین دغدغه‌شان انتخاب رنگ مدادرنگی، بازی با دوستانشان و رسیدن به آرزوهای کوچکشان باشد؛ نه ترس از فردا، نه اضطراب روزهای سخت و نه فهمیدن معنای تلخ فقدان.

و بی‌اختیار، ذهنم به میناب رفت؛ به کودکانی که دیگر فرصتی برای بزرگ شدن، برای ورق زدن دفترهایشان و برای تجربه هزاران فردای معمولی ندارند. به کودکانی که یادشان، هر بار که نگاه ما به چهره یک دانش‌آموز یا دست کوچک یک کودک گره می‌خورد، می‌تواند بغضی تازه در دل بنشاند.

چطور می‌شود به کودکی نگاه کرد که دست مادرش را گرفته و به آینده چشم دوخته است و به یاد کودکانی نیفتاد که رؤیاهایشان ناتمام ماند؟ چطور می‌شود از آینده ایران گفت و آن بچه‌هایی را فراموش کرد که حق داشتند در امنیت درس بخوانند، بخندند، بازی کنند و بزرگ شوند؟

امروز، مادران با کودکانشان آمده بودند؛ هرکدام با دنیایی از امیدها و نگرانی‌های ناگفته. شاید کودکان معنای حضورشان را نمی‌دانستند، اما مادرها خوب می‌دانستند که هیچ آرزویی برای یک مادر، بزرگ‌تر از دیدن فردای فرزندش نیست؛ فردایی که در آن، کودک بتواند بی‌هراس زندگی کند و مادر مجبور نباشد با نگرانی به آینده‌اش نگاه کند.

مادر بودن یعنی برای فرزندت هزار آرزو داشته باشی؛ حتی وقتی روزگار سخت می‌گیرد، حتی وقتی خبرها دلت را می‌لرزانند و حتی وقتی نام کودکانی از این سرزمین، بغضی را در گلویت می‌نشاند که هیچ واژه‌ای توان توصیفش را ندارد.

شاید آن صف مادر و کودک، برای هر رهگذری فقط تصویری از حضور خانواده‌ها در یک اجتماع بود؛ اما برای من، یادآور عهدی بزرگ‌تر شد: اینکه ایران را برای کودکانش بخواهیم؛ برای آن‌هایی که امروز در آغوش مادرند و برای آن‌هایی که نامشان با اندوه در حافظه این سرزمین مانده است.

و کاش هر بار از وطن حرف می‌زنیم، چهره همین کودکان را به یاد بیاوریم. وطن فقط خاک و مرز نیست؛ وطن، جایی است که کودک باید در آن فرصت زندگی داشته باشد، مادر بتواند با آرامش به فردای فرزندش فکر کند و هیچ رؤیای کوچکی، پیش از آنکه مجال شکفتن پیدا کند، خاموش نشود.

از میناب تا هر شهر و روستای این سرزمین، هر کودک، یک جهان ناتمام از رؤیاست و هیچ آینده‌ای برای ایران، زیباتر از آینده‌ای نیست که در آن کودکانش با امنیت، آرامش و امید بزرگ شوند.